ترزبان
۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه
مادر بزرگم فردوس
یک عمر ایستاد
سرش را بالا گرفت و گفت
لم لَلِد و لم لُولد
خدا اما او را دوست داشت
دهانش را کج نکرد
من هم بعد از ظهرها
در زیرزمین خنک خانه اش
آسمان آبی را کشیدم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر