خوابم نمی بُرد
به همین خاطر کمی نان برداشتیم
دستت را گرفتم
با هم رفتیم تا پارکی در آن شهر که هرگز ندیده ایم
روی نیمکت سفید نشستیم
کنار برکه ای
به مرغابی ها نان دادیم
و درست همان لحظه که آمدم آرام چیزی زمزمه کنم
خوابم برد
به همین خاطر کمی نان برداشتیم
دستت را گرفتم
با هم رفتیم تا پارکی در آن شهر که هرگز ندیده ایم
روی نیمکت سفید نشستیم
کنار برکه ای
به مرغابی ها نان دادیم
و درست همان لحظه که آمدم آرام چیزی زمزمه کنم
خوابم برد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر