۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

دیوار جلال سرفراز


تو آلمانی
من هلندی
حالا با چه زبانی  بگویم
اروپا که باشی
هیچوقت تنها نیستی
چه ابرهای خاکستری همیشه همراه تواند

و همین ابرها هستند که مرا وامی دارند
تا به دیوارت سری بزنم
به دنبال واژه هایی که زبان وطن  تو و من نیست

پیش تر ها فکر می کردم
ایستگاه و چمدان نشانه ی کوچ اند
اما از وقتی طرح  و شعرهای تو را دیده ام
ماهی را نشانه ی بهتری می دانم
که خانه ی درست و حسابی ندارد
خونسرد است
قُوت و قوّت انسان است
و گاه سرگرمی اش
می گویند فقط ماهی مرده با جریان آب شنا می کند
و کدام جاندار است که به این راحتی تن دهد
تا  با نمک و ابازیر
تن اش را شرحه شرحه کنند

مگر تو هم نمک سود وطنی نیستی
که بکری جنگل ابر و اروس هفتصد ساله را از تو گرفت
و در ازایش این ابرهای تکه تکه ی خاکستری را همراه و همرازت کرد
تا فکر کنی آلمانی هستی
مثل من که هلندی ام
و هیچوقت هم به لطف همین ابرها تنها نیستم

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر