۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه


 
 
می آییم و می رویم
و گاهی ، نه همیشه
به دو نیم می شویم
نیمیم لب دریا
نیمی همه دردانه
و همیشه ، نه گاهی
دو نیم از یکی بیشتر است
 
 


و خوبی کوچه های بن بست
این است
که راهی باقی نمی گذارند
جز بازگشت


 
 
 و حتی وقتی می خواهم خودم را بخورم
هم
از سینه های تو آغاز می کنم
 
 

 

خانه



همه شبیه به هم هستند
کافی ست تو کمی سرخوش باشی
در هم باز باشد
به آپارتمانی پا می گذاری
که از آن تو نیست
اما فکر می کنی از آن توست
و این صندلی ها و میز را
حتی تلویزیون را کسی دیگر خریده است و اینجا گذاشته است
مشکلِ نور هم که نداری
چون کلیدهای برق همه یک جا هستند
می ماند فقط  پرسشی که :
چرا این خانه بیشتر از من می داند؟

دیوار مهرداد فلاح



دیوار که بخندد
الف ) کاهدانی ست که به دزدی می زند
ب) دم هم را می گیریم گیرم گرم
ج ) آخر پاییز جوجه ندارد
د) زاغ سیاه هیچکس را ترکه نمی زنند
که نوح هم اول بار همان زاغ را فرستاد
ترکه بیاورد
رفت و نیامد
  
زاغ
تازه آن روزها سفید بود
تا آن هنگام که آب غسل تعمید پاکترین پسر خدا را
از تو حرف نمی زنم رفیق
آلود
و سیاه شد به اذنِ آن که
بر نوک کبوتر شاخه ی در خت زیتون گذاشت

یعنی زاغ نمی توانست یا نمی خواست
جار بکشد
که گیرم از هر نوع ، بهترین را برگزینی
طوفان اما برای این است
که ببینی
چه چیزهایی می مانند
که رفتنی ها رفتنی اند

اما تو دست کم
در شعرهایت پیر نخواهی شد


آپولو



خدای تازه که باشی
و در آسمان
از بخارِ مه ،  مست خواهی شد
و مست که باشی از بخار مه
زبانی تازه ابداع می کنی
که در آن هر جمله ایهام دارد

سپس خدایان قدیمی با همان زبان به تو می گویند
به زمین رو و کسی را دوست بدار
که همیشه بوی مادر را می دهد
وقتی برایت آشپزی می کند

خدای تازه به زمین می آید
عاشق پری می شود
تا ایزدبانوی عشق به پادافره این گناه
پری را درختِ برگ بو کند

از آن پس خدای تازه
خدای بلا می شود
خدای سونامی
نه خدای هنر
و تنها
آپولو هوا می کند

سال ها



سال هاست کابوس ، خواب شیرین من است
و بیداریم به لطف بختک هاست


۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه


 
 
می آییم و می رویم
و یاد می گیریم
که آغاز
شدن است
و پایان
یافتن
 
 

دیوار نسترن مولوی و کامیار محسنین



این دو دیوار گاهی کنار هم اند
گاهی آینه همدیگر
گاهی به هم تکیه می کنند
از واژه و مهربانی ساخته شده اند
و نمی دانم چرا مرا یاد دیوارهای کاهگلی می اندازند
شاید چون

بر دیوارهای کاهگلی همه چیز جور دیگر بود
نور که از روزنه ای می زد نورتر
سایه ، سایه تر

باران که می زد
دیوار قهوه ای تر می شد

آگهی مرگ را با سریش نمی شد بر آن چسپاند
بچه که بودم هم بازی من بود
وقتی که توپ پلاستیکی دو پوسته را به هم پاس می دادیم

دیوار کاهگلی نشانه ی دلتنگی من از شهری نیست
که فردا صبح در آن بیدار نخواهم شد

دیوار کاهگلی آرزوی هر هم چو منی است
که هم چو تویی را می جوید

درهم شدن دو چیز کاملن متفاوت
که وقتی درهم می تنند
با آن که کاهند و گِل
نه کاهند نه گِل
بلکه کاهگل اند
به خیسی و خشکی بوی خود را دارند
و حتی وقتی آوار هم می شوند
با هم
خاک می شوند

پر و خالی



فنجان از خود اختیاری ندارد

می تواند دوتا باشد
از چای پر شودخالی شود
برروی میز بماند
از تاریکی پر شود
می تواند یکی باشد
از چای پر شود
با دو دهان نوشیده شود
برروی میز بماند
از تاریکی پر شود
می تواند یکی باشد
از چای پر شود
آرام خالی شود
آرام از تاریکی پر شود
برروی میز بماند
می تواند یکی باشد
از چای پر شود
سرد شود
برروی میز بماند

آواز گنجشک ها



متاسفم ،نتوانستید
به درخت ها تجاوز کنید و بپوشانید
لباس های ورزشی را یر تن گنجشک ها

اما اصلا نگران نباشید

کارخانه های اسلحه سازی
هنوز در کارند
هواپیماها
 اسباب بازی می اندازند
و بسیارند
کودکانی که زیر درخت ها
گوش سپرده اند
به آواز گنجشک ها

دیوار باهار افسری




اگر خدایی هست خدای اتفاق است

از دستی که دکمه ای را می فشارد
برای درخواست دوستی
تا دستی برای پذیرش
و نگاهی بر دیوار
اتفاقی است که می افتد

یا
دست در دستی
و در آغوش کشیدنی
بر بستری
از پا
از نفس
اتفاقی است که می افتد

بعد از ماه ها
مادر واژه ها را در گوش زمزمه می کند
تا آن هنگام
که کودک راه
اتفاقی است که می افتد


و همین کودک بزرگ می شود
به واژه ها کنار هم
چشمش
دستش
اتفاقی ست که می افتد


از همه ی این ها که بگذریم
باید بگویم
با چشم های خودم دیدم
بهار و زمستان دست در دست هم می رفتند
و هیچ اتفاقی هم نیفتاد


دیوار حسین مکی زاده



به گا رفتیم شاید
از همان روز اول

مهر بود
با خط های عمودی ،افقی
با دایره  ،مثلث
تا آب ، باران
که تصمیم گرفتی
واژه تو را نیاموزد
بلکه در زیرزمینِ خنک بعدارظهرهای مرداد
خون دل شود
حک شده بر هیچ جای نمور
به راه بادیه ی دور

در دست ها داس
حتی دست بابا

رفتن را به ما آموختند
هر چند همیشه و هنوز
حرف ازآن مرد بود که آمد

رفتن را به ما آموختند؟
فقط نشستنِ باطل بود
که حق این جا و آن جاست
بود و هست و خواهد بود

در هاله ای دور
برگرد سر آن مردکه با اسب
نیامد و نمی آید و نخواهد آمد

به راه بادیه رفتیم
به دنبال گندم
در راه فقط اژدهاک دیدیم
با مارها بر شانه هایش
نمی دانستیم بهشت خاک ندارد
که گندم از آن بتواند بروید
نمی دانستیم
واژه های حک شده بر هیچ جای نمور
درمان که نمی کنند هیچ
تسلی هم نمی دهند
حتی اگر قدری بیشتر و بیشتر هم به وسع خود کوشیده باشی



مادر  بزرگم فردوس
یک عمر ایستاد
 سرش را بالا گرفت و گفت
لم لَلِد و لم لُولد
 خدا اما او را دوست داشت
دهانش را کج نکرد

من هم بعد از ظهرها 
در زیرزمین خنک خانه اش
آسمان آبی را کشیدم

سحری



سحری با صدای زنگ ساعت شماطه دار مادربزرگ
آغاز می شد
خواب آلود کنار سفره ای می نشستم
که عکس دیس های چلوکباب ، مرغ ، دوغ و سبزی بر آن بود
بر روی سفره اما خرما بود ، نان و پنیر
و تِرک تِرک نبات زعفرانی در استکان های کمر باریک
 آبجوش و نه چای

  می گفت  : بخور ننه تا دَهَنِت باز شه

نمی دانستم باید بپرسم
مادر بزرگ
تو هم که  بچه بودی کسی برایت سحری درست می کرد
و یا ساعت شماطه دار کودکی هایت را چه کسی
حالا کوک می کند

در ها ، دیوارها ، پله ها



در ها ، دیوارها ، پله ها 
میز ، مبل ، یخچال ، تلویزیون 
هواکش سرِ اجاق گاز
پرده ها ، فرش 
ظرف ها شمع دان ها و آینه ی قدی
همین ها بودند که هستند

 هر روز کلیدهای خانه را گم می کردم
و پس از کمی جستجو آن ها را 
 در قفل درِ ماشین یا درِ خانه
 گاهی هم در جیب پالتویی که هفته ها نپوشیده بودم
پیدا می کردم
یک بار هم  در سبد لباس های  کثیف  بود
و هنوز هم نمی دانم  ، چه کسی آنرا
 آنجا گذاشته بود

حالا هم آن ها را می یابم
اما  به در نمی خورند
به درد نمی خورند
و من نمی دانم
خانه را گم کرده ام
یا کلید ها را اشتباهی
 پیدا



می شود



می شود این جا نشست و به هیچ چیز فکر نکرد
و بعد بر روی کاغذ نوشت
می شود اینجا  نشست و فکر کرد که
 می شود این جا نشست و به هیچ چیز فکر نکرد
 تمام مدت تو را ندید
و بوی تنی را شنید
که هنوز هیچ زبانی
هیچ واژه ای برای آن نساخته است



۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

دیوار هاجر سعیدی از راه امیر سجاد حکیمی




انگار از هزار آهن تفته دیوار ساخته اند
نیمی اش اما ویران
رو بسوی ویرانه ای
 که روزی پنجره داشت
رنگ در رنگ
باغی بود
که حتی درخت هلو انجیری داشت

اشک آور
و دار
حال و دم ماست
بزنند
نزنند
دارباران
که تیر برای بازماندگان هزینه دارد
و حتی می دانند فردا چه اتفاقاتی نخواهد افتاد
یا اصلن نبایست یکی از شما
تیشه بردارد
تا کوه برود
سنگ بیاورد
برای ویرانه های این گوشه های دیوار

سال ها ست هلوانجیری نخورده ام
نمی دانم مزه اش بیشتر
به هلو می زند
یا انجیر
راستی کدامیک از شما سفر کرده ی دیگری ست؟
من از کدام دیوار حرف می زنم؟




همیشه راه رفته را می پیمایی
 و فراموش می کنی
که نیمی از جاده برای برگشت است




ستاره ها که فرو افتادند
آرزو کردم
شعری بسرایم
درست عین دوست داشتن تو تمام نشود

ستاره ها فرو افتادند
شعر نیامد
ابرها اما
نقش مردم گیا داشتند




اردیبهشت
دم صبح که بیدار می شوم
صدای پرنده ها را می شنوم
شادند که بر شاخه خانه دارند؟
یا دلگیرندد
که باید از این بهار به آن بهار کوچ کنند

سی سال



سی سال پیش مادرم می گفت
زندگی کوتاه است
رکاب زنان می رفتم تا زنده رود
می گفتم نمی شود
این رود چهار هزار سال جاری است

حالا می نویسد
بر بستر زنده رود تیمم می کنند
و من که دیگر دوچرخه ای ندارم
فکر می کنم زندگی به واقع
چه کوتاه است

پاییز



برگ به درخت می گوید
قرارم
با باد است



می آییم و می رویم
و گاهی ، نه همیشه
به دو نیم می شویم
 نیمیم لب دریا
نیمی همه دردانه
و همیشه ، نه گاهی
دو نیم از یکی بیشتر است




 می داند مرداب
که آب نشانه ی حیات است؟




۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

برای شهلا


 
از آسمان آبادانت
خمپاره می بارید
و دست                    پا                 سر           
از زمین
بر زمین
می ریخت
 
به شهر شهیدپرور اصفهان
هرگز خوش نیامدی
سنگ و ناسزا از آسمان می بارید
 
یکی دو سال باید می گذشت
تا می شدی همان دختر آبادانی
که بیقراره
عاشق شده و خبر نداره
 
فرش سارُوق اتاق مهمانخانه یادت هست
پا بر آن گذاشتی
دولاب پر بود
از چینی های رهاورد چین و هند
مهاراجه ی نشسته بر فیل
که قوری بود
و هیچ کس از آن چای نخورد
گلابپاش سبز بیدی
جهیزیه ی مادرِ مادر بزرگ
مردَنگی پدر
بارفَتن های مادر
 
تو آمده بودی
و دولاب , فرش سارُوق , مردنگی, مرد مهاراجه, گلابپاش و بارفتن ها همه خوشحال بودند
 
گفتم زیر چنار دالبِتی می بوسمت
گفتی کنار کُنار حیدری عشق را می بازیم و می بَریم
اما نشد
چنار دالبتی را بریدند
کُنار حیدری سوخت
 
گریختیم اینجا
به دریای خشک شده
که زمینش بوی ماهی مرده می دهد
و از آسمانش
تا دلت بخواهد باران می بارد
 
منتظریم حالا
سنگ و ناسزا را
و دل خوش کرده ایم به باران
که هر چند اندوهمان را نمی شوید
از دوست داشتنمان هم نمی کاهد

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

اتاق دخترم


تختخواب ات  ماهگونی
روتختی گل بهی
کفپوش بلوطی
میز اُخرایی
پنجره های زنگاری
دیوارهای نفتی
بر دیوار قاب عکس بلوطی
 بر آن
عکسی از پدرت وقتی هفت ساله بود
و برای اولین بار به مدرسه می رفت
شلوار سیاه
پیراهن سفید
و این که هنوز هم ترس را در چشمانش می بینی
فقط بدین خاطر است که عکس های سیاه و سفید ، رنگشان نمی پرد



 

پاییز


مشکل این نیست که من نمی دانم
این برگ ها سال آینده کجا هستند
مشکل این جاست که  من نمی دانم
از میان این همه برگ
آن ها که زرد زرد اند را
بیشتر دوست دارم
یا آن ها که هنوز ته مانده ای از سبزی بهار را با خود دارند


 


شب که می خوابی
 هر نیم ساعت یک بار دلم می خواهد بیدارت  کنم
تا تو چشمهایت را باز کنی و من آنها را
ببینم
فقط نمی دانم  این کار,
 از سر عاشقی  است یا دیوانگی




و چه بگویم از
 کوچه های کاهگلی باریک و سقف دار
پشت مطبخ
 نور همیشه از جایی که انتظارش را نداشتی
بعد از ظهر تابستان تو را
تا خنکای
سنکنجبین خیار مادر می برد

دیوار ساناز زارع ثانی


هر جا ی این دیوار که خواستم
اعلامیه بچسبانم نشد
واژه ها اینجا پرواز می کنند
و مثل شاهپرک ها
حتمن دیده ای
می چسپند به دیوار صاف
رنگ در رنگ
همه جا و هیچ جا
صدای بال زدنشان را نمی شنوی
در سی و دو حرف محدود
به دنبال واژه هایی بودن
که درخود ، برخود ، با خود و بی خود اند
منظورم پروانه ، شمع ، گل و بلبل نیست
منظورم واژه ای ست که سکوت می کند
اما نمی کند
منظورم واژه ای ست که ندارم
و خلوار
از تو هدیه می گیرم
مثل شاپرکی که بر دیوار، پرواز نمی کند
 پرواز می نشیند
و خوب که نگاهش کنی
 با آنکه آسیب پذیر می نماید
اما  می بینی
زرهی اسفندیاروار برتن دارد
و چشم هایش
 از سیمانِ مهربانی است
هر شاعری می سراید تا شاید به
زیبا ترین شعر جهان برسد
تنها ویراستار من است
شعر را که تایپ می کنم و تمام می شود
صفحه را باز می گذارم
می گویم بیا ، بیین
آرام می آید می نشیند
و با دستهای کوچکش
سطرها را کم و زیاد می کند
 شده بود که نیمی از شعرم را
پاک کند
امشب اما وقتی برگشتم
دیدم هیچ چیز نمانده
بجز نامم
به صفحه که نگاه کردم
 دو چشم سبز ، آن دستهای کوچک
زیباترین شعر جهان را
به سفیدی پیوند زده بود


 


فرق نمی کند
سه روز یا چهار روز پشت سر هم ببارد
وقتی بارانی نداشته باشی
هیچ کس آن را از تو قرض نخواهد گرفت



می آییم و می رویم
گاهی کوچ می کنیم
به کلبه های کوچک و دیگر نمی دانیم
کدام زبان
زبان نامادری ست
کدام سرزمین
سرزمین پدری

دیوار فاطی گلنار


دست کم هفته ای سه بار رکاب زنان می بینمت
که از کنار مادی می گذری
صبح زود است
سر کار می روی
این سرنوشت ماست
که اینجا از صبح
moeten we Nederlands  spreken
Wat wij niet gewend zijn
تا شب
یادمان بیاید مادر و زبان مادری پشت همین دیوارها در انتظار ما هستند
انگار
یکبار هم پرسیدی
 هنوز نگران ماهی ها در تنگ هستم؟
جوابی ندارم
اما باور کن
هر بار که نم بارانی می زند
و تو را می بینم
به حلزون هایی فکر می کنم
که انتظار دوچرخه ات  را می کشند


دیوار آزاده دواچی


هر چه در بود , بستند
 تنها در زندان  باز است
تا  باز ببندند
و دوباره باز بسته
بسته باز
باز
بس نبود
حالا طنابِ باز وبسته
  این رفتار نه فقط آسمانی
که از جنس زمین و خودم
عبای آل احمد را هم که بر دوش داشته باشند
- چه بسیارهم عبا داشت این مرد-
شادند به نیستی تو
که مبادا به باشی و هستی

همه چیز
همیشه برای تو برابرتر است
آخر کدام وکیل
در کدام زندانِ
کدام سرزمین
به اولین نیازش که خوردن است
نه می گوید
تا بگوید
 برابری فقط هنگام دربندی و بر داری نیست
آخر کدام داور دادور
حکم به گردن زنی ، زنی می دهد
که جرمش خواهش دیگری است
آخر کدام
دیر یا زود
می باید کسی از همین جنس نابرابر
گلوی زمین را پاره کند
عبا و آسمان را به هم بدوزد
و به من یادآوری کند
مرد از بن مرگ است
زن از زایش
و دشت نرگس های مصنوعی
هیچ عطر و بویی ندارد
هیچ


 

دیوار عسگر آهنین


همین طنز پر عشوه است
که هر روز مرا تا این دیوار می کشاند
 دیشب در خواب
برایت  شعر وزن و قافیه داری گفتم که نگو
بیدار که شدم همه اش یادم رفته بود
فرویدی تفسیر کنی
یعنی خیلی دلم می خواهد شعر وزن و قافیه دار بگویم
خوب نمی توانم
گاهی هم دلم می خواهد که بعضی از سطرهای شعر تو مال من بود
 خیلی آهنین است
کمی رشک می برم وقتی می بینم
کمان رنگین کمانت کمانی تر است
چترت خیس نمی شود
داشتم می گفتم
بیدار که شدم همه اش یادم رفته بود
آمدم پایین
با آهنگ صبح بخیرت صبحانه خوردم
بین خودمان بماند

دیوار تورج پارسی


دلتنگ پدرم که می شوم
می روم تا این دیوار
که همچو او
نیکی ,ایمنی و آسایش می دهد
 همیشه هم خرسند باز می گردم
که نیک چشم است
و بی گمان
و بی گمان روزی
در سلوک
طی زمان و مکان می کنیم
 در خانه ی پدری
کنار دیواری
می زده
سرشک سرشک
آب
بر زمین می بیزیم


 

دیوار پیرایه یغمایی


آب روی آتش است
آبروی آتش است
مثل درخت دور کننده ی غم
در دریای فراخکرد
که ساقه اش نُه کوه است
و سیمرغ آشیان دارد آنجا

گاهی هم مرا می برد
سر کوه البرز
تا از آن جا نگاه کنم به هر چه خوبی در این خاک
از نامه ها که دروغ نمی گویند گرفته
تا آوار باران
  وسعت  ناب گل های شمعدانی
یک خانه پژواک صدا
و پرهیب  پُر هیبت  پیر پارسا

خوراکم  این جا مینویی است
مینوی راستی
سپاسداری
خرسندی
کامل فکری
رادی

 اگر توانش را داشتم
این دیوار را  مصادره می کردم

دیوار جلال سرفراز


تو آلمانی
من هلندی
حالا با چه زبانی  بگویم
اروپا که باشی
هیچوقت تنها نیستی
چه ابرهای خاکستری همیشه همراه تواند

و همین ابرها هستند که مرا وامی دارند
تا به دیوارت سری بزنم
به دنبال واژه هایی که زبان وطن  تو و من نیست

پیش تر ها فکر می کردم
ایستگاه و چمدان نشانه ی کوچ اند
اما از وقتی طرح  و شعرهای تو را دیده ام
ماهی را نشانه ی بهتری می دانم
که خانه ی درست و حسابی ندارد
خونسرد است
قُوت و قوّت انسان است
و گاه سرگرمی اش
می گویند فقط ماهی مرده با جریان آب شنا می کند
و کدام جاندار است که به این راحتی تن دهد
تا  با نمک و ابازیر
تن اش را شرحه شرحه کنند

مگر تو هم نمک سود وطنی نیستی
که بکری جنگل ابر و اروس هفتصد ساله را از تو گرفت
و در ازایش این ابرهای تکه تکه ی خاکستری را همراه و همرازت کرد
تا فکر کنی آلمانی هستی
مثل من که هلندی ام
و هیچوقت هم به لطف همین ابرها تنها نیستم

 


 خوابم نمی بُرد
به همین خاطر کمی نان برداشتیم
دستت را گرفتم
با هم رفتیم تا  پارکی در آن شهر که هرگز ندیده ایم
روی نیمکت سفید نشستیم
کنار برکه ای
به مرغابی ها نان دادیم
و درست همان لحظه که آمدم آرام چیزی زمزمه کنم
خوابم برد





به حتم با کوچ ارتباط دارد
تازگی ها خواب بی تصویر می بینم
همه جا سیاه است
فقط صدا می شنوم
رویا آوا
دیشب هم دوباره همه جا سیاه بود
اما صدای پرنده ها را می شنیدم
که انگار برروی درخت
شاخه ها را اقامتگاه بهاری خود کرده بودند
از خواب که بیدار شدم
دیدم جلبک ها بر روی شاخه ی خشک درخت همسایه
سبز سبزاند



دیوار احمد رضا قایخلو


واژه ها روح دارند؟
روح و واژه جدانشدنی اند
یعنی می شد سال ها پیش  روح
صندلی را میز بنامد
سه شنبه را چهار شنبه
ونیز وقتی واژه ها را کنار هم قرار می دهی
کمی از روح خود را انگار در آن ها می دوانی
وگرنه هیچ کس نمی تواند از شباهتمان به یکدیگر
در روز انگار سه شنبه تعجب نکند

و نیز واژه ها را همیشه خوب کنار هم می گذاری
حتی وقتی عبید را نظم می کنی
کنار لبخندی که به لب می نشیند
پرسشی هم پرسیده می شود
که همیشه هم بی جواب می ماند
درست عین
این پرسش که چرا من این واژه ها را برای تو
با این شکل و شمایل کنار هم گذاشته ام

 

دو شمشاد



همه چیز از این دو شمشاد کوچک آغاز شد
وقتی  امروز صبح
از پنجره به باغچه ی  همسایه  نگاه کردم
و دیدم نیستند
شمشادها سال ها می مانند

یادم افتاد
زن همسایه دوست خوب تو بود
هر روز سری به هم می زدید
سرطان روده گرفت
شوهرش هم که دوست خوب من بود
 سرطان ریه
چقدر  این دو شمشاد را دوست داشتند
هنوز  بعد از یکسال  این باغچه زیباست
هر چند ساکنی ندارد

یا دم هست  گفتی: " زن جوان مُرد
مرد دق کرد
"
همه چیز از این دو شمشاد کوچک آغاز شد
وقتی  امروز صبح
خوب که نگاه کردم
دیدم در زیر اولین برف زمستان پنهان شده اند

شمشادها سال ها می مانند

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه



می آییم و می روم
در راه کودکی را می بینیم
که دستش به زنگ در خانه  نمی رسد
و با چشمان نگران از تو می خواهد
زنگ در را بزنی
تا توپ دو پوسته اش را پس بگیرد
در باز نمی شود
تو می روی
و کودک همان جا می ماند


 


می آییم و می رویم
و در راه به خوابگردانی بر می خوریم
که بیدار در خانه ایی به خواب می رود
و خواب در خانه ای  دیگر بیدار می شود

 


می آییم و می رویم
و در راه همیشه  چند تایی هستند که
به تو بگویند
خانه مان را گم کرده ایم
راه را نشان مان می دهی ؟
و تو  همیشه آنها را
به کوچه ایی بن بست می بری
که  شهید هم نام توست
 گاهی هم ،  تا حجله ی بی عروس  سر گذر


 


می آییم و می رویم
ودر راه پیره مرد همسایه
از ما می خواهد
تا از مغازه ی خواربار فروشی
برایش برگه ی هلو بخریم
بعد آنها را
در کاسه ی سفالی می ریزد
با آب نرم می کند
برگه ها را دانه دانه می بلعد
آب را سر می کشد
  شن های باقی مانده ی ته کاسه را
برای آخرین بار بر روی خاک می ریزد
و همیشه
همیشه
چند تایی برگه  نگه می دارد
برای روزی که مباداست


 


می آییم و می رویم
در راه چهره ای را می بینیم
که چهر ه نیست
چانه است و گونه
دهان و ابرو
بینی  و دو چشم سبز

و برای همان چهره که چهره نیست
کو ها را می کَنی
دریاها را خشک می کُنی
کویر را جنگل
پهلوان پنبه ای پار و پیرار می شوی
تا مبادا مثل آدم بگویی
می آیم
دلم می خواهد بمانم
اما باید بروم




می آییم و می رویم
در عکس هایمان بر چسب می خوریم
در راه می فهمیم که همه چیز
سیاه و سفید است
اما گاهی
  در عکس های سیاه و سفید
 دلربای مادر قهوه ایی ست
و شاه مقصود پدر زرد کهربایی


 


می آییم و می رویم
 در راه طوفان می شود
 و طوفان برای این است
که به ما نشان دهد
چه چیزهایی  برای ماندن است




می آییم  ،  می رویم
 در راه  اگر بهار باشد
پرنده ایی را می ببینیم
و نمی دانیم  مهاجر است یا  نه
و اگر هست
آیا خودش می داند
اگر می داند
این آمد و شد را می شناسد ؟



۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

نرگس ها/ روتخر کوپلاند

 کنار برکه ای ایستادیم
سرد بود و پیرامون ما علف های تازه
و این همه نرگس های زیبا
به آب نگاه کردیم- داشتم فکر می کردم
چرا اینجا هستیم و دیدم که چگونه
آسمان آرام بهاری ، خود را برای ما تا اینجا کشاند


گفتم داستان را می دانی , جایی که
حالا نرگسی هست , جوانی مُرد
به آب نگریست و در آن کسی را دید
کسی که به او  نگاه کرد , نگاهی ابدی
با شوری به سوی دیگری رفت


به ژرفای دست نیافتنی خود رسید 
 تا از آن مُرد


به نرگس های پیرامون مان نگاه کردیم
 کدامیک می تواند باشد

می آییم و می رویم
در راه کسی را می بینیم
که ما را به یاد هیچ چیز و هیچ کس نمی اندازد
و از آن هنگام و پس

هر چیز و هر کس ما را یاد او می اندازد