دست کم هفته ای سه بار رکاب زنان می بینمت
که از کنار مادی می گذری
صبح زود است
سر کار می روی
این سرنوشت ماست
که اینجا از صبح
moeten we Nederlands spreken
Wat wij niet gewend zijn
تا شب
یادمان بیاید مادر و زبان مادری پشت همین دیوارها در انتظار ما هستند
انگار
که از کنار مادی می گذری
صبح زود است
سر کار می روی
این سرنوشت ماست
که اینجا از صبح
moeten we Nederlands spreken
Wat wij niet gewend zijn
تا شب
یادمان بیاید مادر و زبان مادری پشت همین دیوارها در انتظار ما هستند
انگار
یکبار هم پرسیدی
هنوز نگران ماهی ها در تنگ هستم؟
جوابی ندارم
اما باور کن
هر بار که نم بارانی می زند
و تو را می بینم
به حلزون هایی فکر می کنم
که انتظار دوچرخه ات را می کشند
هنوز نگران ماهی ها در تنگ هستم؟
جوابی ندارم
اما باور کن
هر بار که نم بارانی می زند
و تو را می بینم
به حلزون هایی فکر می کنم
که انتظار دوچرخه ات را می کشند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر