سحری با صدای زنگ ساعت شماطه دار مادربزرگ
آغاز می شد
خواب آلود کنار سفره ای می نشستم
که عکس دیس های چلوکباب ، مرغ ، دوغ و سبزی بر آن بود
بر روی سفره اما خرما بود ، نان و پنیر
و تِرک تِرک نبات زعفرانی در استکان های کمر باریک
آبجوش و نه چای
می گفت : بخور ننه تا دَهَنِت باز شه
نمی دانستم باید بپرسم
مادر بزرگ
تو هم که بچه بودی کسی برایت سحری درست می کرد
و یا ساعت شماطه دار کودکی هایت را چه کسی
حالا کوک می کند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر