۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

دو شمشاد



همه چیز از این دو شمشاد کوچک آغاز شد
وقتی  امروز صبح
از پنجره به باغچه ی  همسایه  نگاه کردم
و دیدم نیستند
شمشادها سال ها می مانند

یادم افتاد
زن همسایه دوست خوب تو بود
هر روز سری به هم می زدید
سرطان روده گرفت
شوهرش هم که دوست خوب من بود
 سرطان ریه
چقدر  این دو شمشاد را دوست داشتند
هنوز  بعد از یکسال  این باغچه زیباست
هر چند ساکنی ندارد

یا دم هست  گفتی: " زن جوان مُرد
مرد دق کرد
"
همه چیز از این دو شمشاد کوچک آغاز شد
وقتی  امروز صبح
خوب که نگاه کردم
دیدم در زیر اولین برف زمستان پنهان شده اند

شمشادها سال ها می مانند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر