۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

شب سال نو


می خوابد ،  نفس می کشد در این سکوت،
در این خانه  که شما  زندگی می کنید

یک خانه اما چیست

اکنون ، ما دور هم هستیم و بر گرد چهره هامان
 سایه های سفید از نور شمع می رقصند

اکنون ، دیوار ها و سقف این خانه، پیرامون ما
گرم وسیاه اند و رفته اند

اکنون ، در خوابش ناله می کند و بیدار می شود
و دوازده بار صدا می زند مثل خروسی در شب

اکنون ، چشمان جادویی ما برق می زنند مانند اختران
و هر کس به راه خود می رود در همین خانه 

برگردان شهلا اسماعیلزاده


ه

ی رود در  همین خانه

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

دیدن

پیش از آنکه پشت کنیم و برویم
دیدن تنها کاری بود که هنوز می توانستیم  انجام دهیم
دیدن به مثابه آخرین درود

یک بار دیگر نگاه کردن که چه بوده است
و چه از آن به جای مانده ,خانه ایی با سکوت مرگ بار
برای عنکبوت ها ، مارمولک ها و پرندگان

گناه ما نبود که آن خانه رها شده
و  آنجا آرام ویران  شد
ما باید پشت می کردیم و می ر

برگردان شهلا اسماعیلزاده