۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

دیوار احمد رضا قایخلو




واژه ها روح دارند؟
روح و واژه جدانشدنی اند
یعنی می شد سال ها پیش روح
صندلی را میز بنامد
سه شنبه را چهار شنبه
ونیز وقتی واژه ها را کنار هم قرار می دهی
کمی از روح خود را انگار در آن ها می دمانی
وگرنه هیچ کس نمی تواند از شباهتمان به یکدیگر
در روز انگار سه شنبه تعجب نکند

و نیز واژه ها را همیشه خوب کنار هم می گذاری
حتی وقتی عبید را نظم می کنی
کنار لبخندی که به لب می نشیند
پرسشی هم پرسیده می شود
که همیشه هم بی جواب می ماند
درست عین
این پرسش که چرا من این واژه ها را برای تو
با این شکل و شمایل کنار هم گذاشته ام


۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه




درها و پنجره ها را بسته بودیم
 نمی خواستیم به دست شکمباره گان
 و ساعت سازان غارت و اسیر شویم
رازهای مان خانه و زمان ایستا بودند

م . در دلم خانه کردی مانند
میمونی تنها در قفس اش.
وقتی خوب نگاه کردم چهره ات را دیدم 
شبیه ،  شبیه سیبِ پیر فراموش شده
که در زمستان باز می یابی

بیماری عشق است که با فراموشی نمی میرد
از دست رفتن آن چه ، تو از دست نمی دهی
جای قاب عکسی رنگ پریده  بر دیوار
که در گذشته عکسی بر آن آویزان بوداین بیماری است

اما عشق ، م .این من بودم .
همانگونه که دراز کشیده منتظر بودم
چرت زنان بر فراز – سفر- به سوی پایان شب
منتظر تو بودم ، اما نیامدی ، نیامدی

در آن زمان در خانه مان مکانی داشتیم
و زمانی که پایان نمی یافت  ،آن ها از آن ما بودند و
در رویا دیدیم که دیگر بیدار نخواهیم شد
درمان می شدیم بی آنکه بدانیم از چه

شهلا اسماعیل زاده


دیگران



دیگر نمی فهمم
و سعی هم نمی کنم بفهمم
فقط نشستم و دیدم
که خورشید از همان سمتِ همیشگی
غروب کرد
و من هیچ کاری نکردم




این چشم های من است که می دوند
بر پای بازیِ دست ها
شانه ی لرزان
و بارانی که فکر می کنم جایی می بارد


دیوار علی ثباتی

ما اینجا در این واژه ها به هم رسیده ایم

تو حالا که می خوانی
من وقتی نوشتم
و فرقی نمی کند کی نوشته باشم
پنج دقیقه پیش یا پنج سال

واژه ها هستند که ما را به هم می رسانند
و حتی می توانند ما را ببرند
به آن هنگام که من بچه بودم
دست در دست پدرم
رفتم تا بازار ریسمان
تا مدرسه ی کاسه گران
و آن جا حجره ای دیدم که پدرم سال ها در آن زندگی کرده بود
هفته ای یک بار گوشت می خورده
دو نخ سیگار می خریده
چهار شب می کشیده

از حجره که بیرون آمدیم ، گفت
: "زندگی به همین سادگی پیچیده است"
  
اینکه این جا به هم رسیده ایم
به همین سادگی پیچیده است
من با تو تا مدرسه ی کاسه گران رفتم
جایی که پیشتر نرفته بودی
خودت هم یکبار مرا تا کوزه ای بردی
که کنار آگهی ترحیم روزنامه کشیده




 شده بود

کابوس های آوار


بر بستری از خاک آوار
که با نسیمی
غبار می شود
سال هاست به کابوس خفته ام
کابوس های آوار
...
دستی مهربان ندارند
بوسه های آنچنانی هم
دو لب نیاز دارند
و زیر گردنی
 
 
 

بدهکار


با چشم های باز
سال هاست گفته ام
اما انگار
پلک گوش خدا بسته است
که از دهانم نمی شنود
...هر چه می بینیم

به حتم




و به حتم
به خاطر کدری ظرف های بارْفَتَن مادر بود
که انگور ریش بابا
آن روزها
بو و مزه ی انگور می داد