درها و پنجره ها را بسته بودیم
نمی خواستیم به دست شکمباره گان
و ساعت سازان غارت و اسیر شویم
رازهای مان خانه و زمان ایستا بودند
م . در دلم خانه کردی مانند
میمونی تنها در قفس اش.
وقتی خوب نگاه کردم چهره ات را دیدم
شبیه ، شبیه سیبِ پیر فراموش شده
که در زمستان باز می یابی
بیماری عشق است که با فراموشی نمی میرد
از دست رفتن آن چه ، تو از دست نمی دهی
جای قاب عکسی رنگ پریده بر دیوار
که در گذشته عکسی بر آن آویزان بوداین بیماری است
اما عشق ، م .این من بودم .
همانگونه که دراز کشیده منتظر بودم
چرت زنان بر فراز – سفر- به سوی پایان شب
منتظر تو بودم ، اما نیامدی ، نیامدی
در آن زمان در خانه مان مکانی داشتیم
و زمانی که پایان نمی یافت ،آن ها از آن ما بودند و
در رویا دیدیم که دیگر بیدار نخواهیم شد
درمان می شدیم بی آنکه بدانیم از چه
شهلا اسماعیل زاده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر