اگر خدایی هست خدای اتفاق است
از دستی که دکمه ای را می فشارد
برای درخواست دوستی
تا دستی برای پذیرش
و نگاهی بر دیوار
اتفاقی است که می افتد
یا
دست در دستی
و در آغوش کشیدنی
بر بستری
از پا
از نفس
اتفاقی است که می افتد
بعد از ماه ها
مادر واژه ها را در گوش زمزمه می کند
تا آن هنگام
که کودک راه
اتفاقی است که می افتد
و همین کودک بزرگ می شود
به واژه ها کنار هم
چشمش
دستش
اتفاقی ست که می افتد
از همه ی این ها که بگذریم
باید بگویم
با چشم های خودم دیدم
بهار و زمستان دست در دست هم می رفتند
و هیچ اتفاقی هم نیفتاد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر